دختر دوست داشتنی من...

کودک عزیز من...

  عاقبت در یک شب از شبهای دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شور انگیز مادر می نهد آن زمان طفل قشنگم بی‌خیال در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاس ها در مشام جان من پیچیده است آن زمان دیگر وجودم مو به مو بسته با هستی طفلم میشود آن زمان در هر رگ من جای خون مهر او در تار و پودم میشود میفشارم پیکرش را در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی‌ آغاز کن میگشاید نور چشمم دیدگان بوسه‌ ها از مهر بر رویش زنم گویمش آهسته‌ ای طفل عزیز می‌پرستم من ترا مادر منم   ...
17 آذر 1392

بار الها...

  به من فرزندي عطا فرما آنقدر قوي كه بر هراسش غلبه كند.  فرزندي كه شكست صادقانه را بپذيرد و به هنگام پيروزي فروتن باشد.  خداوندا در سختيها و فشارهاي زندگي فرزندم را حمايت فرما  به او كمك كن تا در برابر طوفانها بايستد.  خداوندا به من فرزندي عطا فرما كه دلي روشن و با صفا و هدفي والا داشته باشد. كسي كه چشم بر آينده بدوزد اما گذشته را فراموش نكند.  خداوندا شرايطي فراهم ساز كه فرزندم به عظمتهاي راستين پي ببرد و آگاهي و بينش داشته باشد. تنها در اين صورت است كه خواهم گفت : زندگي‌ام را تباه نكرده ام ...
16 آذر 1392